‏نمایش پست‌ها با برچسب شب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

در شهر شما گم شدم

سالهاست كه نيستم
خبر نداري
اين كه اينجاست سايه من است
من در شهر سياه شما گم شده­ام
و شهر من
زير دود نفس­هاي شما مرد
زير خاكستر سرد توهم شما خسته دلان
باور نمي­كنيد
اما شما هم با چراغ وهم سرد خود
 در بيراهه­ها گم شده ايد
به خيال خانه­اي كه ديشب خراب شد

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

آرامش

خيلي سخته كه آدم دنبال چيزي باشه كه ندونه كجاست
و غم انگيز ترين حالت اينه كه اون چيز توي پارك سر كوچه هم پيدا بشه
مثلا يه دقيقه آرامش

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

اي ستمكار

اي شب آويز سيه كار كه چشمت تنگ است
اي ستمكار ستمزاد كه خونت جنگ است
قصه ما و شما بازي بي پايان است
كه در آن بخت تباه دلتان صد رنگ است
اي سمتزاد كه درد دو جهان ناله توست
حیله جنس زن است آنچه شب و شبرنگ است
گفته بودند که مادر شدي و دل نازك
من كه دلترس شدم قلب شما از سنگ است

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

سفر

 من از شهر شما اي مردم مست
شكسته بال و پر پرواز كردم
كسي حال مرا فهميد آيا
چرا با غم سفرآغاز كردم

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

شب

شب رابراي کوچکترين ستاره آن دوست دارمش
و دل را براي تنگ شدنش
زياد شاعرانه نيست اما
من در پي هزار بار انتظار بي ثمر
شايد براي لحظه ديدار نيمه شب
روزها را پرستش می کنم
وتو را ای خورشید نیمه شب