شعري كه شايد بتواند هجرت يك دوست را تسكين بدهد
آتش نبود بر رخ ما داغ ياس بود
تصوير مردم بد خو و ناسپاس بود
كس نيست تا كه دلي را كفن كند
وقتي دروغ رنگ خدا را به تن كند
ما مي رويم با دل خون بار و بي اميد
اين دل ميان قوم شما بود رو سفيد
يه كوله بار خنده كه جا مانده در وطن
ديشب شكوفه كرد چو فهميد داغ من
نمایش پستها با برچسب بهانه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب بهانه. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه
آرامش
۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه
اي ستمكار
اي شب آويز سيه كار كه چشمت تنگ است
اي ستمكار ستمزاد كه خونت جنگ است
قصه ما و شما بازي بي پايان است
كه در آن بخت تباه دلتان صد رنگ است
اي سمتزاد كه درد دو جهان ناله توست
حیله جنس زن است آنچه شب و شبرنگ است
گفته بودند که مادر شدي و دل نازك
من كه دلترس شدم قلب شما از سنگ است
اي ستمكار ستمزاد كه خونت جنگ است
قصه ما و شما بازي بي پايان است
كه در آن بخت تباه دلتان صد رنگ است
اي سمتزاد كه درد دو جهان ناله توست
حیله جنس زن است آنچه شب و شبرنگ است
گفته بودند که مادر شدي و دل نازك
من كه دلترس شدم قلب شما از سنگ است
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
دلم
دلم اندازه چشم تو تنگ است
ميان عقل و دل دعوا و جنگ است
چرا طاقت نداري شادي ام را
تو ميدانيكه دل بي رنگ و زنگ است
ميان عقل و دل دعوا و جنگ است
چرا طاقت نداري شادي ام را
تو ميدانيكه دل بي رنگ و زنگ است
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
ترس
اين شعر مربوط به سال هزار و سيصد و هشتاد و چهار مي شه
ترسمش چيزي نگويم همچو گل پرپر شود
يا بگويم چيزي از ناگفتنش بدتر شود
ناله هاي قلب من يکي بگو يکي نگو
گر بگويم "نازنينم " دور غم از سر شود
باغ سبز آرزو در آتش رويش بسوخت
آب غيرت گر نباشد باغ خاکستر شود
چشم مشتاقم اسير اين در ميخانه ماند
يا شبي از در در آيد يا ز جايش در شود
آنکه گويد چشم او چون زينت شب هاي تار
واي او آخر کجا خورشيد چون اختر شود
گر هزاران معني زيبا ميان سينه است
شيشه زيبا کجا همپايه گوهر شود
ترسمش چيزي نگويم همچو گل پرپر شود
يا بگويم از کلامم چهره اش مجمر شود
ترسمش چيزي نگويم همچو گل پرپر شود
يا بگويم چيزي از ناگفتنش بدتر شود
ناله هاي قلب من يکي بگو يکي نگو
گر بگويم "نازنينم " دور غم از سر شود
باغ سبز آرزو در آتش رويش بسوخت
آب غيرت گر نباشد باغ خاکستر شود
چشم مشتاقم اسير اين در ميخانه ماند
يا شبي از در در آيد يا ز جايش در شود
آنکه گويد چشم او چون زينت شب هاي تار
واي او آخر کجا خورشيد چون اختر شود
گر هزاران معني زيبا ميان سينه است
شيشه زيبا کجا همپايه گوهر شود
ترسمش چيزي نگويم همچو گل پرپر شود
يا بگويم از کلامم چهره اش مجمر شود
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
اما نشد
امروز بعد از مدتها به خودم فكر كردم
خيلي جالب بود دلم براي روزنامه تنگ شده
يه لحظه هوس كردم برم به دوستان توي يكي از روزنامه ها سر بزنم و دو سه ساعتي توي اون فضاباشم
اما باز هم نشد
لعنت به اين بهانه هاي بي ارزش
خيلي جالب بود دلم براي روزنامه تنگ شده
يه لحظه هوس كردم برم به دوستان توي يكي از روزنامه ها سر بزنم و دو سه ساعتي توي اون فضاباشم
اما باز هم نشد
لعنت به اين بهانه هاي بي ارزش
اشتراک در:
پستها (Atom)
