‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

بامداد نظر

نشانی جدید من
از هیجده تیر ماه به این ادرس سر بزنید
ضمنا از کتاب شعرم  یعنی یلدای درد هم خبرهایی اونجا هست
http://www.bamdadenazar.com/

بامداد نظر
البته نشونی های زیر هم هست که عملا شما رو به همون خونه اول می بره
www.bamdadenazar.ir
www.bamdadenazar.net

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

آرامش

خيلي سخته كه آدم دنبال چيزي باشه كه ندونه كجاست
و غم انگيز ترين حالت اينه كه اون چيز توي پارك سر كوچه هم پيدا بشه
مثلا يه دقيقه آرامش

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

پيام شبوها

ترس پيراهن كه مي لرزد به بند
گريه گل، راز دل افسانه یک زهر خند
ترس شب بوهاي مست مضطرب
در سكوت نيمه سرد نيم بند
اشك مانده زير چشم خيس باغ
در ميان شاخه بيد بلند
اينچنين مي¬گويد از عمق وجود
چشم خود بر حیله دنیا نبند

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

اي ستمكار

اي شب آويز سيه كار كه چشمت تنگ است
اي ستمكار ستمزاد كه خونت جنگ است
قصه ما و شما بازي بي پايان است
كه در آن بخت تباه دلتان صد رنگ است
اي سمتزاد كه درد دو جهان ناله توست
حیله جنس زن است آنچه شب و شبرنگ است
گفته بودند که مادر شدي و دل نازك
من كه دلترس شدم قلب شما از سنگ است

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

دلم

دلم اندازه چشم تو تنگ است
ميان عقل و دل دعوا و جنگ است
چرا طاقت نداري شادي ام را
تو ميدانيكه دل بي رنگ و زنگ است

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

تو

تو كه باور نداري حرف دل رو
نمي فهمي تو چشماي خجل رو
چه فرقي مي كنه از دل ببارم
نمي  فهمي تو فرق اب و گل رو

حرف دل

نوشتم من ولي باور نكردي
به يادم گوشه چشمي تر نكردي
اگر جز حرف دل دنيا دروغ است
چرا  شعر مرا از بر نكردي

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

باران و شلوغي خيابان

هوا و آسمان ابري و نمناك
ولي اشكي نمي افتد بر اين خاك
نمي دانم كه اين خوب است يا بد
تمام شهر ما خار است و خاشاك
هواي باروني و شلوغي خيابون لزوما بد يا خوب نيست. مهم اينه كه كجا باشي و با چه ديدي به موضوع نگاه كني
اگه توي هواي باروني پشت پنچره يا روي بالكن خونه نشسته باشي و يا زير بارون با يه همراه خوب باشي و...در هر صورت جاي مطلوبي داشته باشي حتما خوبه
اما اگه منتظر باشي و البته كلافه خيلي هم مطلوب نيست
همين ماجرا براي شلوغي خيابون مي تونه باشه
اگه براي يه اتفاق خوب خيابون شلوغ باشه حتما حس خوبي داريم اما ...... بگذريم
ديروز هوا باروني بود و البته خيابون هاي اين شهر شلوغ
بهتر بگيم ازدحام تا خيلي ماجرا حساسيت برانگيز نشه
به هر حال
هواي باروني خيلي صفا داشت چون پشت پنچره بودم و كنار بخاري گرم
اما
در مورد ازدحام توي خيابون  شرمنده نمي دونم بايد چي گفت



۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

شب

شب رابراي کوچکترين ستاره آن دوست دارمش
و دل را براي تنگ شدنش
زياد شاعرانه نيست اما
من در پي هزار بار انتظار بي ثمر
شايد براي لحظه ديدار نيمه شب
روزها را پرستش می کنم
وتو را ای خورشید نیمه شب

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

مي رود آيا يك دوست

ديروز رفتيم بيمارستان
بيمارستان ريه تهران
يكي از همكاران يا به عبارت بهتر دوستان ما سرطان ريه گرفته
شايد امروز كه اين مطلب رو مي نويسم ديگه حسين آقا اونجا نباشه
اگه به حرف دكترا باشه كه بايد اين نازنين مرد پنجاه و هفت ساله منتظر ملك الموت باشه
اما هيچ كس حتي خودش حاضر نيست قبول كنه
البته حق هم داره
اما نكته اي كه خيلي فكرم رو مشغول كرده اينه كه اين روزها خيلي ها به فكر كمك كردن به حسين افتادن
جالب اين كه همين جماعت چند ماه قبل اصلا براشون مهم نبود كه اين بنده خدا كجاست و چي كار مي كنه
راستي اگه مي شد كه ما ادما قبل از اينكه يه كسي توي ايستگاه آخر بشينه و منتظر باشه به فكر باشيم بد نيست؟ واقعا اين سوالي كه همه ما جواب نه به اون مي ديم اما
هيچ وقت به فكر نيستيم كه در عمل هم به
اون جواب بديم
جوابي كه قابل دفاع باشه

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

تضاد و دروغ


مائيم که يک جرعه مي نوش نکرديم
بر حرف کسي جز دل خود گوش نکرديم

زندگی

مادرم می گرید
خواهرم در عطش آه چه سوزی دارد
کودکم می نالد
و دلم ...
در سکون از طپش کهنه فراری شده است
**
شمع ها می سوزند
نوحه گر می خواند
کودک رفته به خاک
از خدا می ترسید
کودکی بود که هنگام سحر می رقصید
**
در سکوت شب یلدای شما
لب او می لرزید
و دلش در عطش بازی همبازی خود
آرزوی سحری دیگر داشت

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

شعري اي يك مرحوم

چند روز پيش داشتم يادداشت هاي هفت هشت سال پيش رو مرور مي كردم به يه مطلب از يه دوست برخورد كردم كه اين روزها بين ما نيست
خدا بيامرز خانم خداداديان
همكار سرويس اجتماعي روزنامه بود
بگذريم يه شعر ازش داشتم كه نمي دونم از خودش بود يا به دليل قشنگي اونو نگه داشته بود به هر حال خيلي برام جذاب بود شايد به دليل اينكه ديگه بين ما نيست
امشب‌ دوباره‌ دستهايم‌ سردوخاليست‌
سهم‌ دلم‌ اندوه‌ زرد خشكساليست‌
اينجا نمي‌فهمد كسي‌ شعر و غزل‌ را
خون‌ در نگاه‌ مردمان‌ اين‌ حواليست‌
آخر كجا بايد برد اين‌ دردها را
آن‌ كس‌ كه‌ در اندوه‌ يك‌ عشق‌ زلاليست‌
در جست‌ و جوي‌ لحظه‌ها آبي‌ آب‌
چنديست‌ اين‌ دل‌، كوچه‌ كردي‌ الا باكيست‌
اي‌ مانده‌ در غربت‌ كجايي‌ آه‌ آقا
درياب‌ ما را تادمي‌ ديگر مجاليست‌

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

پيران ديار من


اين مرده دلان گرم بازار
اين ميش رخان گرگ پندار
مردان به ريش و شال و دستار
اين زن صفتان مردم آزار
--------- پيران ز عقل و دين سبک بار
پيران ديار شهر گلدشت
دايم پي آنچه بود و بگذشت
پرسان ز پي يک و دو و هشت
ديوانه به کوه تپه و دشت
--------- دائم پي اشتباه و تکرار

تصوير کمال گرگ خويي
پستي و زبوني و دو روئي
هر لحظه تمايلي به سويي
از جود نبرده هيچ بويي
--------- ليکن همه مدعي اسرار

گوشي به کلام مير محراب
چشمي پي دختران شاداب
دستي پي کودکان نو آب
با اين همه مشغولي و اسباب
--------- هردم پي قيل و قال و پيکار

ديوانه ترين ترانه سازند
دائم پي اينکه از چه نازند
گويي زخداي بي نيازند
ليکن به سخن پي نمازند
--------- آنسان که گمان بري به ابرار

هر شب که رسد به روز آهم
در خانه خويش بي پناهم
يک بود همين گناهم
ديدم به ديار زادگاهم
---------- يک حکم و هزار قول و گفتار

۱۳۸۵ بهمن ۸, یکشنبه

نفرين

نفرين به دل كه سرنوشت
بخت مرا با غم نوشت
نفرين به اين دوره زمون
به دشماني بي نشون
نفرين به دل هاي فقير
نفرين به مرداي حقير

۱۳۸۵ دی ۲۰, چهارشنبه

دفتر شعر

بعد از مدت ها وقت کردم دفتر شعرم را کمی مرتب کنم
البته قبلا دوبیتی را به جواد رضایی دادم که برای چاپ آماده کند اما به نظر میرسد بازهم جواد این کار را تا عروسی دخترش به تاخیر بیاندازد
البته هفته قبل مراسم عقد آقا جواد بود