۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

وبلاگ لو رفت

تا حالا فكر مي كردم كه وبلاگ داشتن يه پديده ايه قابل مخفي كردن نيست و نمي توني از كسي مخفي كني
امروز متوجه شدم كه ظاهرا يكي از دوستان قديمي تا حالا وبلاگم رو نديده بود
وقتي ديد شاكي شد كه چرا تا حالا به ما نگفته بودي و من تصادفي ديدمش و خلاصه شاكي بود
يعني لو رفتيم ديگه
حداقل پيش اين دوست
چه ميشه كرد
كسي ما رو دوست نداره
نه تنها اونقدر معروف نيستيم كه همه ما رو بشناسن
بلكه دوستان نزديك هم با ما سر ياري ندارن
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

زندگي

زندگي كوزه بي خاصيت پر ترك است
زندگي مرز ميان تو يك دشت خيالي است كه شايد باشد
زندگي سد ميان من و توست
زندگي بازي بي معني ابراست وهوا
زندگي سردي يك بوسه آتش ناك است
خاك پايان تمام دنياست

فكر مي كردم

فكر مي كردم كه عاشق مي شوم اما نشد
مثل آدم پاك و صادق مي شوم اما نشد
فكر مي كردم كه دل مثل خدا دزديدني است
لااقل در عشق حاذق مي شوم اما نشد

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

تضاد و دروغ


مائيم که يک جرعه مي نوش نکرديم
بر حرف کسي جز دل خود گوش نکرديم

زندگی

مادرم می گرید
خواهرم در عطش آه چه سوزی دارد
کودکم می نالد
و دلم ...
در سکون از طپش کهنه فراری شده است
**
شمع ها می سوزند
نوحه گر می خواند
کودک رفته به خاک
از خدا می ترسید
کودکی بود که هنگام سحر می رقصید
**
در سکوت شب یلدای شما
لب او می لرزید
و دلش در عطش بازی همبازی خود
آرزوی سحری دیگر داشت

جدل

عقلم از جنگ دلم وا مانده است
پيش اين عفريته تنها مانده است
خانه بختم خراب از اين جدل
زندگي در پشت در جا مانده است

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

رشد در جامعه

به نظر شما توي جامعه ايراني چطوري مي شه زود بزرگ شد



خداي ما




ما خدایی داریم که خودش می خندد
آسمانی داریم که سپید است و تمیز
روستایی داریم که هوا چون دل ماست
مردمانی داریم که همه عاشق عاشق شدند
دوستانی داریم که همه کودک گرمازده اند

روزگار

كودكاني كه مي آيند
مرداني كه مي روند
دل غنچه نشكفته را مي شكند

چه قدر سقف ها كوتاه شده است
اما
ديوارهاي كوتاه فقط در خانه فقيران است
اينجا سرما هم يخ مي زند
كسي سراغ آتش را نمي گيرد
در روزگار سركوب كبوتربازها
مرغان آتش هم سر بريده شدند
روزگار پادشاهي كرم شب تاب است
محمد عباسي

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

شعري اي يك مرحوم

چند روز پيش داشتم يادداشت هاي هفت هشت سال پيش رو مرور مي كردم به يه مطلب از يه دوست برخورد كردم كه اين روزها بين ما نيست
خدا بيامرز خانم خداداديان
همكار سرويس اجتماعي روزنامه بود
بگذريم يه شعر ازش داشتم كه نمي دونم از خودش بود يا به دليل قشنگي اونو نگه داشته بود به هر حال خيلي برام جذاب بود شايد به دليل اينكه ديگه بين ما نيست
امشب‌ دوباره‌ دستهايم‌ سردوخاليست‌
سهم‌ دلم‌ اندوه‌ زرد خشكساليست‌
اينجا نمي‌فهمد كسي‌ شعر و غزل‌ را
خون‌ در نگاه‌ مردمان‌ اين‌ حواليست‌
آخر كجا بايد برد اين‌ دردها را
آن‌ كس‌ كه‌ در اندوه‌ يك‌ عشق‌ زلاليست‌
در جست‌ و جوي‌ لحظه‌ها آبي‌ آب‌
چنديست‌ اين‌ دل‌، كوچه‌ كردي‌ الا باكيست‌
اي‌ مانده‌ در غربت‌ كجايي‌ آه‌ آقا
درياب‌ ما را تادمي‌ ديگر مجاليست‌