۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

تولد يه دوست

امروز يه سري به مرتضي نوروزي زدم
ظاهرا كم كم بايد براي سالگرد تولد وبلاگش دست به كار بشه
مباركه
اما راستي
جستار كي متولد شد وقتي اولين كامنت رو گذاشت يا وقتي به ا ين فكر افتاد كه يه وبلاگ درست كنه
در اين شرايط  مثلا همين حياط خلوت چند ساله شده
سالگرد تولدش دهم اولين ماه 2007 يا قبلش
راستي با اين حساب حياط خلوت از من چند سال و چهار روز جوان تر


 



۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

زندگي

زندگي واقعي چيست؟
اين  سوالي است  كه بارها براي پيدا كردن  جوابش تلاش كرده ام اما هر بار بي نتيجه بود



۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

حواست هست؟

حواست هست مجنون خواب خواب است
تمام قصه ليلي سراب است
حواست  هست حرفهاي مرد تنها
همان فصل سفيد يك كتاب است
حواست هست دنيا زير رو شد
جهان از حرفهاي بد خراب است
حواست هست ...............

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

باران و شلوغي خيابان

هوا و آسمان ابري و نمناك
ولي اشكي نمي افتد بر اين خاك
نمي دانم كه اين خوب است يا بد
تمام شهر ما خار است و خاشاك
هواي باروني و شلوغي خيابون لزوما بد يا خوب نيست. مهم اينه كه كجا باشي و با چه ديدي به موضوع نگاه كني
اگه توي هواي باروني پشت پنچره يا روي بالكن خونه نشسته باشي و يا زير بارون با يه همراه خوب باشي و...در هر صورت جاي مطلوبي داشته باشي حتما خوبه
اما اگه منتظر باشي و البته كلافه خيلي هم مطلوب نيست
همين ماجرا براي شلوغي خيابون مي تونه باشه
اگه براي يه اتفاق خوب خيابون شلوغ باشه حتما حس خوبي داريم اما ...... بگذريم
ديروز هوا باروني بود و البته خيابون هاي اين شهر شلوغ
بهتر بگيم ازدحام تا خيلي ماجرا حساسيت برانگيز نشه
به هر حال
هواي باروني خيلي صفا داشت چون پشت پنچره بودم و كنار بخاري گرم
اما
در مورد ازدحام توي خيابون  شرمنده نمي دونم بايد چي گفت



۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

شرمنده دوستان

اين روزها خيلي خيلي سرم شلوغه
راستش بد جوري افتادم دنبال مال دنيا
فعلا شب و روزم يكي شده اگه خدمت نمي رسم به حساب بي معرفتي نذارين

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

شب

شب رابراي کوچکترين ستاره آن دوست دارمش
و دل را براي تنگ شدنش
زياد شاعرانه نيست اما
من در پي هزار بار انتظار بي ثمر
شايد براي لحظه ديدار نيمه شب
روزها را پرستش می کنم
وتو را ای خورشید نیمه شب

چه زود پنجاه ودو ماه شد



از بچه ها درس بگیریم

حالا فكر كردين

وقتي روزگار داره به سرعت ميگذره
واقعيت اينه كه بزرگترين سرمايه ما كه عمرمونه رو بدون توجه به ارزش اون از دست مي ديم.
ما مرتب فرصت هاي شاد زندگي كردن رو از دست مي ديم بدون اونكه متوجه باشيم
شايد نگاهي به زندگي بچه ها بتونه سه تا نكته رو به ما ياد بده
اول اين اينكه براي رسيدن به هدف روشهاي مختلفي هست كه شايد ما اولين فردي باشيم كه اون راه رو تجربه مي كنيم
دوم اين كه چه طور مي شه شاد بود بدون اينكه دنبال بهانه باشيم
سوم اين كه عمر ما به چه سرعتي مي گذر
راستي الان مي دونين چند ثانيه از عمرتون گذشته





اما نشد

امروز بعد از مدتها به خودم فكر كردم
خيلي جالب بود دلم براي روزنامه تنگ شده
يه لحظه هوس كردم برم به دوستان توي يكي از روزنامه ها سر بزنم و دو سه ساعتي توي اون فضاباشم
اما باز هم نشد
لعنت به اين بهانه هاي بي ارزش

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

رفت

حسین امینی  رفت
روزش مهم نیست
مهم اینه که خانواده اون مرحوم الان بزرگترین غم دنیا رو تجربه می کنند
یکی دو روز دیگه  که
همه رفتند
اونا  می مونن با یه دنیا غم