۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

مي رود آيا يك دوست

ديروز رفتيم بيمارستان
بيمارستان ريه تهران
يكي از همكاران يا به عبارت بهتر دوستان ما سرطان ريه گرفته
شايد امروز كه اين مطلب رو مي نويسم ديگه حسين آقا اونجا نباشه
اگه به حرف دكترا باشه كه بايد اين نازنين مرد پنجاه و هفت ساله منتظر ملك الموت باشه
اما هيچ كس حتي خودش حاضر نيست قبول كنه
البته حق هم داره
اما نكته اي كه خيلي فكرم رو مشغول كرده اينه كه اين روزها خيلي ها به فكر كمك كردن به حسين افتادن
جالب اين كه همين جماعت چند ماه قبل اصلا براشون مهم نبود كه اين بنده خدا كجاست و چي كار مي كنه
راستي اگه مي شد كه ما ادما قبل از اينكه يه كسي توي ايستگاه آخر بشينه و منتظر باشه به فكر باشيم بد نيست؟ واقعا اين سوالي كه همه ما جواب نه به اون مي ديم اما
هيچ وقت به فكر نيستيم كه در عمل هم به
اون جواب بديم
جوابي كه قابل دفاع باشه

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

وبلاگ لو رفت

تا حالا فكر مي كردم كه وبلاگ داشتن يه پديده ايه قابل مخفي كردن نيست و نمي توني از كسي مخفي كني
امروز متوجه شدم كه ظاهرا يكي از دوستان قديمي تا حالا وبلاگم رو نديده بود
وقتي ديد شاكي شد كه چرا تا حالا به ما نگفته بودي و من تصادفي ديدمش و خلاصه شاكي بود
يعني لو رفتيم ديگه
حداقل پيش اين دوست
چه ميشه كرد
كسي ما رو دوست نداره
نه تنها اونقدر معروف نيستيم كه همه ما رو بشناسن
بلكه دوستان نزديك هم با ما سر ياري ندارن
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

زندگي

زندگي كوزه بي خاصيت پر ترك است
زندگي مرز ميان تو يك دشت خيالي است كه شايد باشد
زندگي سد ميان من و توست
زندگي بازي بي معني ابراست وهوا
زندگي سردي يك بوسه آتش ناك است
خاك پايان تمام دنياست

فكر مي كردم

فكر مي كردم كه عاشق مي شوم اما نشد
مثل آدم پاك و صادق مي شوم اما نشد
فكر مي كردم كه دل مثل خدا دزديدني است
لااقل در عشق حاذق مي شوم اما نشد

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

تضاد و دروغ


مائيم که يک جرعه مي نوش نکرديم
بر حرف کسي جز دل خود گوش نکرديم

زندگی

مادرم می گرید
خواهرم در عطش آه چه سوزی دارد
کودکم می نالد
و دلم ...
در سکون از طپش کهنه فراری شده است
**
شمع ها می سوزند
نوحه گر می خواند
کودک رفته به خاک
از خدا می ترسید
کودکی بود که هنگام سحر می رقصید
**
در سکوت شب یلدای شما
لب او می لرزید
و دلش در عطش بازی همبازی خود
آرزوی سحری دیگر داشت

جدل

عقلم از جنگ دلم وا مانده است
پيش اين عفريته تنها مانده است
خانه بختم خراب از اين جدل
زندگي در پشت در جا مانده است

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

رشد در جامعه

به نظر شما توي جامعه ايراني چطوري مي شه زود بزرگ شد



خداي ما




ما خدایی داریم که خودش می خندد
آسمانی داریم که سپید است و تمیز
روستایی داریم که هوا چون دل ماست
مردمانی داریم که همه عاشق عاشق شدند
دوستانی داریم که همه کودک گرمازده اند

روزگار

كودكاني كه مي آيند
مرداني كه مي روند
دل غنچه نشكفته را مي شكند

چه قدر سقف ها كوتاه شده است
اما
ديوارهاي كوتاه فقط در خانه فقيران است
اينجا سرما هم يخ مي زند
كسي سراغ آتش را نمي گيرد
در روزگار سركوب كبوتربازها
مرغان آتش هم سر بريده شدند
روزگار پادشاهي كرم شب تاب است
محمد عباسي