۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

تنها تر از من

عزیز نازنین اي نازنینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
مبادا بين این نامرد مردان
دراین شهر شلوغ بی خدایان
نمی خواهم که دلواپس بمانی
نمی خواهم که تو بی کس بمانی
نمی خواهم بدانند اين مردان تنها
که تو تنهایی و تنهاتر از ما

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

سفر

 من از شهر شما اي مردم مست
شكسته بال و پر پرواز كردم
كسي حال مرا فهميد آيا
چرا با غم سفرآغاز كردم

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

دلم

دلم اندازه چشم تو تنگ است
ميان عقل و دل دعوا و جنگ است
چرا طاقت نداري شادي ام را
تو ميدانيكه دل بي رنگ و زنگ است

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

مي دانم كه نمي دانم

بغض يك دختر زييا كه نشسته است به چشم
سيل جوشان اميد است كه در جا مانده
همه آنچه كه تو با لب بسته گفتي
به دل خسته من
يا كه نا گفته به من فهماندي
قصه ناله يك سينه پر احساس است
و خودم مي دانم
كه نمي دانم چيست!

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

يك سوال ساده

چرا مي آيد اي مادر
پس از فصل قشنگ و شاد تابستان
برگ ريزان

چرا مادر براي من
زمستان رنگ تكرار هزاران سرفه زشت است
چرا فرزند همسايه
برايش برف هم زيباست

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

نامه من

نوشتم نامه اي بر برگ زيتون
که شايد لحظه اي گيري به دندون
ولي افسوس مادر ياد دادت
که زيتون پروري در کاسه خون




۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

فقط شمع بود و يك خاطره

وقتي همسايه روبرو طي يك ماه در سوگ مادر و پدر خود نشسته باشه
خيلي راحت نيست كه جشن تولد بگيري
حتي اگه پدر و مادر طرف بالاي هفتاد سال داشته باشند
به هرحال به خاطر رعايت حال آنها
و ايضا دل مينا
يه جايي بيرون از خانه
يك تولد كوچك و ساده  گرفتيم
كلا پنج نفر دور هم جمع شديم
و البته خيلي خوش  گذشت



۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

دو گل

امروز چهارم خرداد ماه ساعت نه و چهل و پنج دقيقه مينا پنج ساله شد.

سحر شد روزگار من به کام است
تمام زندگی عیش مدام است
ميان اين دو گل مينا و مريم
نمي دانم گل و بلبل كدام است
يكي شه زاده عشق و تماشا
که مه پيش نگاهش سرخ فام است
يكي زیبا، شراب عشق و مستی
بدون او جهان کارش تمام است
خدا را شكر گويم تا قيامت
كه خلقت را چنين حسن ختام است

چهارم خرداد ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

شادي گم نشده است

نوشت: طفلي به نام شادي ديريست گم شده است
با چشم هاي روشن براق
با گيسويي بلند به نام آرزو....

نوشتم
ديدم پيام تو، گم گشته اي نبود
بهتر نگاه كن هر روز صبح زود
در كوچه اي كه دل جز غم در آن نديد
ترسيده دخترك رنگش شده سفيد
از ترس جغد شوم كز كرده كنج باغ
ترسيده مرغ عشق از حمله كلاغ
ان دخترك هنوز در دل اميدوار
بر روي چهره اش دارد گل بهار
اسمش عوض شده دنبال او نگرد
برخود نهاده او نامي به سان مرد
از صبح روز قبل شد نام او اميد
گر خوب بنگري خواهي دوباره ديد

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

نامه آخر

رسيد نامه ات اما چه دير بود
بيچاره مرده بود اسيري كه پير بود
پيغام ساده تو گنجي است جاودان
خطي براي خسته دلم حكم تير بود
گفتي به ياد بهاران سفيد باش
آخر چرا دلت ز سبزي رندانه سير بود
دل شاد بودم از اينكه ديده اي
آن كوچه خواب كه پيشت حقير بود
يادت نبود با سخنت زنده مي شوم
هر چند كل پيامت ‹بمير› بود